|
عشق همچون طبیعت آرامبخش است
|
|
|
|
||||
|
گفتی نباید میرفتی گفتم نرفتم ، ماندم گفتی به قهر رفتی گفتم دیروز به تو نرسیده ام که امروز رفته باشم من از آغاز ، از نخستین دیدار در کنار تو مانده ام گفتی هوایم را از صدایت پر کردی و یک روز بی خبر صدا را بریدی و رفتی گفتم دور یا نزدیک چه فرقی میکند اگر صدا را میشنوی گفتی نزدیکتر باید می آمدی گفتم فاصله در نگاه ماست اگرمرا نزدیکتر میخواهی با من حرکت کن ، نه ایست ، با من بیا گفتی کجا ؟ گفتم به نزدیکترین جای این گره به امن ترین جای این صدا که ما را به جانب یکدیگر پرتاب میکند صدایی مشترک که دریا شدن را به ما می آموزد گفتی میدانم بازگشت صدای خود را از من میخواهی من شاید انعکاس صدای تو نبوده ام گفتم بودی ، هستی ، خواهی بود من از تو گلایه ندارم گفتی من سایه تو ام ، نه گلایه گفتم باش ، در من باش ، نه بیرون از من گفتی هستم ، هستم ... اما تو برای اینکه بگویی هستی نباید میرفتی گفتم چگونه بگویم؟ جابجایی من حرکت من است نه هجرت و جدا شدن من حرکت میکنم که از تو بنویسم که تو را از تمام زاویه های تمام منظره هایت دیده باشم ...
+
نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 19:49 توسط فرزاد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همسر نازنینم مدتهاست که گرمای وجود تو رو در قلبم احساس میکنم و عشق رو با یکدیگر قسمت میکنیم . آرزو میکنم همیشه در کنارم بمانی . نمیدونم چطور از خوبیهات تشکر کنم ، فقط میتونم بگم خیلی دوستت دارم ...
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:6 توسط فرزاد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حمید مصدق
================ تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان... غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت ========================== جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق : من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:42 توسط فرزاد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
In the last moments of the dawn,
I love you …
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:53 توسط فرزاد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تهمینه ,تهمینه و باز هم تهمینه قلم من باز هم تو را نقش میبندد نگاه من باز هم به حروف نام تو خیره میشود گوش من باز هم نوای صدای دل اگیز تو را میشنود لبان من باز هم نام تو را زمزمه میکند ای زیباتر از هر رویا ای قشنگتر از هر خوابی قلم من هیچگاه نام تو را فراموش نکرده و نخواهد کرد دوستت میدارم با قلب خویش , با جان خویش , با وجود خویش ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:30 توسط فرزاد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
محبوبه نازنینم از زمانی که باهم آشنا شدیم ماهها میگذره . روزهای قشنگ و و خاطره های زیبایی رو باهم خلق کردیم , احساس میکنم به آرزوم در عشقم رسیدم . خیلی مهربون و دوست داشتنی هستی عزیزم . تنها آرزوم اینه که بتونیم زودتر زندگیمونو تشکیل بدیم و بتونیم برای همیشه کنار همدیگه بمونیم . گاهی میشه نمیدونم چطور احساسمو بیان کنم ,الآن هم از اون زمانهاست . دلم میخواد منو باور کنی بهم اعتماد کنی بهم ایمان داشته باشی ... دوست دارم
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 19:56 توسط فرزاد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
محبوبم دلبندم به رابطمون که نگاه میکنم . به لحظه هایی که با هم هستیم, به فرصتهایی که با هم صحبت میکنیم, باهم دردو دل کنیم; موجی از شور وشعف و آرامش تمام وجودمو فرا میگیره. تو انقدر نازنینی که قلمم نمیتونه احساسمو بیان کنه. دلبندم چقدر لحظه هایی رو که مثل یه کودک معصوم صاف و ساده به هم ابراز احساسات میکنیم دوست دارم . وقتایی که کودک درونمان که قشنگترین و بهترین وجه شخصیتمونه نمایان میشه. اون لحظه هاست که فراتر از این دنیا حرکت میکنیم و به اوج آرامش میرسیم . هیچ وقت فراموش نمیکنم تو هدیه خداوندی و همیشه برای وجود قشنگت خداوندو شکر میکنم…
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 22:14 توسط فرزاد
|
|
|||||
|
|||||